تبلیغات
مجتبی سلیمان فر - حکایتهای پند آموز بهلول دانا :
 
مجتبی سلیمان فر
وبلاگی با مطالب جالب ، خواندنی ، سرگرم کننده و آموزنده به علاوه مسابقه فصلی
درباره مدیرکل وبلاگ



مدیرکل وبلاگ : مجتبی سلیمان فر
نویسنده وبلاگ
نظرسنجی وبلاگ
اگر واحد پول رسمی ایران که ریال است در آینده قرار باشد تغییر کند چه نامی برای واحد پول جدید به نظر شما مناسب است ؟





آمار کلی وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
معصیت بزرگ :

روزی داروغه به او گفت : تا چند روز دیگر مرا به شهری دیگر می فرستند . اینک از همه خداحافظی می کنم .
بهلول گفت : وای چه مصیبت بزرگی .
داروغه پرسید : برای شما ؟
بهلول گفت : نه برای آن شهر دیگر .

جواب دندان شکن :

روزی خلیفه برای اینکه با بهلول شوخی کند ، از او پرسید : آیا تا به امروز موجودی احمق تر از خود دیده ای ؟
گفت : نه باور بفرمایید ، این نخستین بار است که می بینم .

شهر دیوانه ها :

روزی بهلول در قصر خلیفه کنار پنجره نشسته بود و بیرون را می نگریست . خلیفه پرسید : آن بیرون چه می بینی ؟
گفت : دیوانگان انبوه که در رفت و آمدند و خود نمی دانند چه می کنند و عجیب اینجاست که اگر آن سوی پنجره بودم و داخل قصر را تماشا می کردم ، باز هم جز این نمی دیدم .

عمری در خواب :

یک روز صبح هارون الرشید به بهلول گفت : دیشب تو را بخواب دیدم . گفت : من خود عمری است که تو را در خواب می بینم ... !

عصا :

از او پرسیدند که عصا به چه کار می آید ؟
گفت : عصا به این کار می آید که روزی هزار بار زمین می خورد تا صاحبش زمین نخورد .

سرکه هفت ساله :

رنجوری را سرکه هفت ساله تجویز کردند ، از بهلول بخواست .
گفت : من دارم اما نمی دهم . گفت : چرا ؟
گفت : اگر من سرکه به کسی می دادم ، سال اول تمام می شد و به هفت سالگی نمی رسید .

بهلول و داروغه :

کنار دیواری مشرف بر دارالخلافه خوابیده بود . داروغه بر او نهیب زد که : برخیز ، اینجا قرق است .
اما پاسخی نیامد . داروغه با صدایی بلند تر فریاد کشید :
با تو هستم ، مگر زبان آدمیزاد نمی فهمی ؟
گفت : زبان آدمیزاد می فهمم ، ولی زبان داروغه ها را نمی فهمم .

نصف الاغ :

بهلول روزی به میدان مال فروش ها رفت تا الاغ خود را بفروشد ، خریداری پرسید ، بهای این الاغ چند است ؟
بهلول گفت : صد دینار .
خریدار گفت : من پنجاه دینار می خرم .
بهلول گفت : پس نصف دیگر را به که بفروشم .

مرگ خلیفه :

هارون الرشید از بهلول پرسید : دوست داری خلیفه باشی ؟
بهلول گفت : نه .
هارون الرشید گفت : چرا ؟
بهلول گفت : چون که من به چشم خود تا به حال مرگ سه خلیفه را دیده ام ولی تو که خلیفه ای تا کنون مرگ هیچ بهلولی را ندیده ای !!!




نوع مطلب :
برچسب ها : حکایت های پند آموز بهلول دانا،
لینک های مرتبط : بهلول دانا،

       نظرات
دوشنبه 14 اردیبهشت 1394
مجتبی سلیمان فر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.